|
یکشنبه هشتم آذر 1388 16:55
تمام عمرم منتظر يه اتفاق خوب بودم يه اتفاقي كه هميشه منتظر بودم واون توبودي تمام عمرم هميشه دوست دارم
هيچوقت ترك نخواهم كرد حتي اگر روزگار مرا ترك كند تورا به اندازه تمام نااميديهام به اندازه تمام دوست داشتن هايم دوست دارم اي خورشيد من بتاب كه به گرمايت بيشتر از هرچيز نيازدارم
همین امشب
سه شنبه نوزدهم آبان 1388 19:47
چقدر دلم گرفته چقدر دلم تنگه
واسه چی ؟ واسه کی؟ لعنت به روزگار که هر وقت احساس خوشبختی میکنی یه جوری باز اذیتت میکنه کاش دوری ها زودتر تمام میشد خیلی خسته شدم حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم اصلا حوصله ی حرف زدن و ندارم دوست دارم هق هق بزنم اما اونم انگار حوصله ی منو نداره نمیدونم کی این روزای الکی تموم میشن همه ی راز و نیاز منه پا پتی همینه روزای شادتر برسه تو این خونه همش واسه حنایی نگرانم میترسم اونم منو بذاره و بره آخه تا چهارشنبه بیاد و صابر تنها کسم بیاد با حنایی خوشم دلم گرفته دوباره هوای تورو داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بیقراره این راه دورم خبر از دله من که نداره این دله تنهام دوباره هوای تو رو داره
یکشنبه سوم آبان 1388 19:41
چقدر دوست دارم که همیشه وهمه جا جای پای تو باشد بروی قلبم بروی چشمم هرروز تورا بیشتر دوست دارم بیشر بیشتر وبیشتر
نمی دانم تا کی زنده خواهیم بود اما می دانم تا هستم با تو هستم همیشه همه جا با تو بودن را دوست دارم با تو خندیدن را دوست دارم با تو غمگین بودن را دوست دارم باتو .......... بهترین اتفاق زندگیم زندگی که نمی دانم کوتاه است یا بلند اما می دانم با تو زیباست از هر فرصتش استفاده می کنم چرا که دوست ندارم حسرت فرصتهای بیشتر باتو بودن را بخورم دوستت دارم . :-*
چقدر دلم گیره
جمعه یکم آبان 1388 0:46
خیلی ناراحتم از رفتنش کاش همیشه میموند بعد از رفتنش سرم درد گرفت
خوابیدم اما یه بغض خیلی سنگینی داشتم صابر زنگ زد نمیخواستم بدونه که ناراحتم گفتم میخوام بخوابم یکمی سرم درد میکنه اما... اما با شنیدنه صداش اشکام بود که میریخت نباید صابر بفهمه که دارم گریه مینم زود خداحافظی کردم انگار نفهمید گریه کردم حالم یکم بهتر شد اما میدونم همش به خاطره دلتگیه همه ی سر دردا و همه ی بی حوصلگی ها و همه ی کج اخلاقیا صابر خیلی دوستت دارم
حنا و عسل
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 23:41
چهارشنبه بعد از ظهر بود که... علی یواشکی گفت: نجی نمیری؟ نجما: کجا؟ علی:مگه قرار نبود بری همستر بخری؟ نجما:اوه آره راست میگی اما امروز تعطیلیه بسته نیست؟ علی:نه بابا بازه نجما:صابر؟ صابر کجایی؟ صابر:بله؟ نجما:بدو بریم صابر: کجا؟ نجما: بعدا میگم بریم دیگه صابر و نجما آماده ی رفتن صابر و نجما رسیدن به مغازه و همستر ها رو دیدن صابر و نجما به داخل مغازه رفتن و دو تا همستر که یکی رو نجما و دیگری و صابر انتخاب کرده بود رو خریدن به همراه وسایل جانبی صابر و نجما برگشتند خانه و نجما اسم یکی رو عسل و دیگری و حنا گذاشت روزها گذشتند و حنا و عسل هم در کنار هم با آرامش زندگی میکردن تا اینکه شنبه شب نجما از شدت سر درد برای خواب رفت و به هنگام خواب صدای مامان و امیر و شنید که میگفتند: چرا اینا با هم دعوا میکنن نجما سراسیمه پرید بیرون و حنا و عسل رو از هم جدا کرد اما... اما حنا یکی از چشمهایش به شدت صدمه دیده و نجما ناراحت از این پیشامد جای آن ها را جدا کرد نجما:خیلی ناراحتم اصلا نمیدونم چرا دعوا کردن جالب اینجاست که حنا دعوا رو شروع کرده و خودش هم زخمی شده خدا رو شکر الان حال حنا خیلی بهتر شده اما حال نجما نه
این عکس منو صابر در راه برگشتن از شمالیم که هر جا میایستادیم غذامونو با حیوانات پیرامونمون تقسیم میکردیم
|
|
مدریت وبلاگ |
ارشیو تمامی مطالب |
لیست پیوند ها |
|
صفحه نخست
|