تبليغاتX
ArT Najma
ArT Najma
 

امروز صبح فکر کنم بیدار بودم قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه اما وقتی که ساعت زنگ زد بدجوری پریدم بالا و گفتم صابر پاشو دیر شد

حالم خوب نیست سر گیجه دارم و حالت تهوع صابر هم میگه زود باش نجما من 6.30 باید برم گفتم خوب برو من زود میرسم تو برو کاری به من نداشته باش حالا همیشه که من کلاس ندارم ساعت 7.30 میری امروز میخوای 6.30 بری خوب برو

حالم هنوز خوب نیست با اینکه صبحونه رو هم به زور خوردم ولی تپش هنوز دارم

سوار تاکسی شدیم اما هنوز تپش و حالت تهوع دارم

باز شوار تاکسی شدیم وای خدای من چقدر اینجا گرمه دارم خفه میشم پنجره رو باز میکنم اما فایده نداره بیشتر بازش میکنم باد سردی میخوره به سرم ولی بهتر از این گرمای توی تاکسی با این بوی عرق رانندهست

تصمیم گرفتم اون مسر تا دانشگاه رو دیگه سوار تاکشی نشم صابر میگه نه برگرد حالا که حالت خوب نیست ولی من کلی زحمت کشیدم و اتود زدم واسه اورنگی مبانی

پیاده راه افتادم و رسیدم به پارک لاله بارون کم کم شروع به باریدن میکنه و من با حالتی که انگار خودمو دارم روی زمین میکشم به راهم ادامه میدم با این ارشیو سنگین از توی پارک میرم تا هوای بهتر بهم بخوره بدون این همه سر و صدا شاید  البته شاید

رسیدم به دانشگاه جلوی در کلاس هستیم فقز من و ثمره اومدیم اما در کلاس هنوز بسته ست نسا هم با رسید اما حال من هنوز خوب نیست تو این هوای سرد دارم فقط عرق میکنم و حسابی گرمم شده

بعد از تقریبا نیم ساعت استاد اورنگی اومد

کارای آ5هاتون به دیوار بزنید منم که دیشب نشسته بودم و کلی ایده به خرج داده بودم زدم به دیوار با اینکه حالم بده ولی انرژی رو دارم

استاد: این کارای رنگی ماله کیه؟ با عصبانیت

ماله من ! یواش

مگه من نگفته بودم رنگی کار نکنید این توهین به کلاسه

من و افروز تعجب زده

من گفتم خوب ذهنیتم اینجوری بود در اون لحظه

استاد: نمره ی منم به تو صفره با ذهنیتت 20 ببین

من خیلی نارحتم خیلی نارحتم

استاد کارای هیوا رو هم گفت چرا با مداد گفت خواستم اول تایید بشه بعد

استاد: این توهین به کلاس

هنوز حالم بده اما الان خیلی بدترم قبلش یکمی انرژی داشتم که استاد اونم ازم گرفت حالا هم حالم بده هم انرژی منفیم استاد رو به هیوا: اون قایق خوبه

من: اون رنگیه که توهینه

استاد رو به هیوا: اگه تو اونجا (یعنی پیشه من ) ننشسته بودی تنبل نمیشدی میرفتی سیاه سفید میگرفتی

من به افروز گفتم واسه بسته شدن دهنش بیا بریم سیاه سفید کپی بپیریم گفت تو میری واسه منم بگیر

من رفتم گرفتم باز زدیم به دیوار اما استاد اصلا نگاشون نکرد

آنتراک

استاد اومد

استاد: بچه ها کارای اسطورتونو بیارید ببینم

صدا کرد از روی دفتر

منم رفتم جلوتر و سر میز با بقیه بچه ها ایستادیم کارا رو دیدیم

به بعضی از بچه ها میگه چرا اینجوری رو به من میگه اگه شما بودی چی میگفتی

گفتم : من میگفتم بیشتر کار کن

گفت نه بعد از 6 جلسه نه

حالم هنوز خوب نیست

به استاد گفتم میشه ماله منو زودتر ببینید گفت بلهههه

دید و در مورد اسطوره چیز خاصی نگفت ولی من کارای آ5 رو هم نشون دادم چون سیاه سفیدش کردم

گفت خیلی خوبه گفتم این اتودش که با چوب کبریت گذاشتم که رنگی نیست گفت چرا هست

گفتم ولی من اینو سفید دیدم

گفت میگفتی

گفتم استاد همیشه حال ادم مناسب نیست واسه حرف زدن من الان میخوام برم خونه چون قلبم درد میکنه

یکم ازم تعریف کرد که میذارم به حساب اینکه ناراحت شده ناراحتم کرده

اما واقعا ازش بدم میومد و 10 برابر شد

امید وارم این ترم زود تموم بشه کلاس طراحی رو اومدم خونه چون حالم واقعا خوب نیست


نوشته شده توسط نجما در تاریخ دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 15:56   |  


بعضی وقتا دوست دارم بنویسم اما ذهنم خیلی خالیه یا از شلوغی خالیه نمیدونم

امشب یهو هوس کردم بنویسم روزای دانشجویی امیدوارم هر چه زودتر تموم بشن

یه جوریم نسبت به دانشگاه حس خوبی نیست

بچه های خوبی داره ازشون خوشم میاد ولی نمیشه زود قضاوت کرد

در حال حاضر فقط خود دانشگاه رو دوست ندارم

جالبه روزای اول ترم میگفتیم اخه چرا 8 واحد بیشتر بهمون ندادند ولی الان تو همین 8 واحد هم موندیم اخه همش عملی همش دستی دیگه واقعا خسته شدم فکر میکردم کارشناسی یه چیزایی یاد میگیرم البته فعلا اولشه ولی خوب تا اینجا که همش گیر دادن به مانتو و رژ و ...

دوست دارم زودتر روزای مربوط به من تموم بشن و خودمم با اونا

فردا مامان بابام میان ولی اصلا حوصله ی کسی رو ندارم حتی مامان بابام

شاید فردا حوصله داشته باشم نمیدونم امشب که خیلی خستم

دوستت دارم خدای بزرگم

نوشته شده توسط نجما در تاریخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 0:25   |  


یه دوست جون جدید دارم که خیلی باحال و دوست داشتنیه البته زیاد در موردش مطلب نمیدونم که بتونم بخوبی ازش مراقبت کنم

                                                                                              

                                                                                    


با اینکه خیلی دلم برای حنایی تنگ شده ولی فعلا با اسکار دلخوشم تا یه بچه گربه ی سالم بخرم

تازه بهتون نگفتم من دانشگاه قبول شدم و دیروز که 29 شهریور بود رفتم انتخاب واحد هم کردم

نوشته شده توسط نجما در تاریخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 21:1   |  


نمیدونم چرا اینقدر دوستت دارم، درسته که خیلی هم ازت بد مینویسم ولی بدجوری دوستت دارم ...

بدون هیچ چرا و امایی، تو متاسفانه یا به دلیل خوشبختی من، تنها ترین عشق منی، من دیونتم بد جوری، به خاطر عشق تو رسوای زمونه شدم ،دوست دارم همیشه بغلم کنی و دستتو بندازی گردنم و تو چشمام ذل بزنی و فقط بهم نگاه کنی و من هم با غرق شدن تو چشمات خیس از اشکام بشم 

نمیدونم چی شد و کی شد که اینطوری یکی رو دوست داشتم چی شد که دلبستت شدم چی شد کجا شد چرا شد هیچی نمیدونم فقط اینو میدونم که باید حالا ایمان بیارم به تقدیر ، به سرنوشت،به اینکه ما یه روزی یه جایی، جدا از این زمین و این آدما، وقتی که بال داشتیم و تمام آسمونا زیر پامون بود وقتی که همه همدیگرو دوست داشتند، وقتی که عشقمون به هم ابدی بود و اونجا فقط چشما به دنبال یه عشق بود، اونجا من تو رو دیدم، تو منو دیدی، ما عاشق هم شدیم ما عاشق هم موندیم و الان بعد از اینکه با اون دنیا و با خدا خداحافظی کردیم تو این دنیای کثیف بالاخره ما همدیگرو دیدیم البته بعد از اینکه خیلی ها رو تست کردیم اما فهمیدیم که اونا تیکه ی ما نبودند و ما تیکه های قلبمون و به هم رسوندیم 

تو میفهمی؟

میفهمی عاشقتم؟

میفهمی غرق آغوشتم؟

میفهمی مست بوی تنتم؟

اصلا تو منو میفهمی؟

نذار بدون تو چشای باز من، بسته بشه نذار صدای قلبی که داره واسه تو میزنه با رفتن تو کم بشه آروم و آهسته بشه تو میتونی بذاری من دوباره زندگی کنی


نوشته شده توسط نجما در تاریخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت 16:34   |  


خیلی وقتا شده که بر خلاف خواسته ی قلبیم پیش برم یا بر عکس بگم هر چی دلم میگه

اما میدونم که در هر دو صورت کارم خوب بوده

کاشکی خدا هم یه ذره به دلش گوش میکرد و یه ذره دیگه بر خلافش

شایدم داره همینکارو میکنه که بچه های آفریقایی از گرسنگی مدفوع الاغ رو میخورن

و یا یه بچه ی دیگه تو همین کشور ی که ادعای خوبی و مهربونی و خدا شناسیمون گوش فلک و کر کرده

باید زیر شکنجه ی ناپدری همه جاش داغون بشه و بشکنه

نمیدونم منطق خدا چیه اصلا هم نمتونم بفهم وقتی توی قران هم خوبی و مهربونی بهترین کارهاست و بچه ها هم که بیگناه معرفی میشن پس چرا خدا باعث این بلاها میشه برای اونا نمیدونم دلش میخواد یا عقلانیه اما اینو میدونم من نمفهمم چرا باید یه بچه ی بیگناه شکنجه بشه که بعدا در آینده بشه قاتل و یا هر چیز منفی دیگه

خداجونم من خیلی دوستت دارم بهم معنی این کارها رو بفهمون و یا خواهش میکنم تمومش کن خواهش میکنم تو که قادر مطلق هستی پس ظلم و تموم کن


نوشته شده توسط نجما در تاریخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 ساعت 18:32   |